وضع احساساته من روز به روز داره وخیم تر میشه.. چند شب پیش نیمه های شب از خواب بیدار شدم و دیدم بابام 3متری من نشسته وداره من رو نگاه میکنه و هیچ چیز نمیگه .. چند دقیقه نگاهش کردم و بعد چند بار صداش کردم .. مطمئنا توهم نبود ولی بابا هم نبود من مطمئنم که بابا اونجا بود ولی رفتم و دیدم بابا تو اتاقش خوابه و وقتی برگشتم دیگه بابا اونجا نبود..
یا چند روز پیش که از قزوین بر می گشتم بغل دستیم داشت نگاهم می کرد و گاهی حس می کردم باهام صحبت هم می کنه ولی اون خواب بود.. خیلی تحملش داره برام سخت میشه .. نمی تونم بفهمم که این آدما هستند که نیستند یا من نیستم؟؟!!ولی مشکل اینجاست که هم من هستم و هم بقیه پس دلیله منطقی ای وجود نداره !!
چند اتفاق مشابهه دیگه هم برام افتاده ولی دوست ندارم به یاد بیارمشون ..
ما باید قبول کنیم که دیگه خواننده ی حرفه ای کم گیر میاد.. من یه خواننده ی حرفه ایم.. میبینی دیگه ما حال نداریم نوشته ای رو بخونیم .. اگه دوباره اینجا مجبور به کتاب سوزی بشیم کمتر کسی با چشم گریون کتاب ها رو می سوزونه .. کتاب .. چه کلمه ی غریبی .. از کلمه ی غریب به شدت متنفرم .. یه سیگارفروش نزدیک مغازمون هست فامیلیش غریبه ولی من کاویانی صداش می کنم .. نمی دونم چرا کاویانی شاید این نشات گرفته از یه حس ناخودآگاهه ولی غریب صداش نمی کنم..
امیدوارم روزی اگه قرار شد کتابها رو بسوزونیم ، کتابهای دکتر شریعتی ، اخوان ثالث قیصر امین پور ، آلبرکامو و ژان پل سارتر یا ... رو طوری نسوزونیم که انگار داریم دیوان ایرج میرزا رو میسوزونیم حداقل سوزوندنشون برامون یه فرقی داشته باشن..
کتابهام رو عاشقاه دوست دارم از ۲۰۰۰ جلد مطمئنا بیشترن هیچ وقت نشمردمشون.. شاید از این می ترسیدم که ناخودآگاه به اسباب بازی تشبیه کنمشون..
گاه بزرگترین آرزوم اینه که ای کاش میشد به کافه نادری سری بزنم و با جلال آل احمد یا احمد شاملو گپی بزنم ولی خیلی دیر آمدم همه رفتند و کافه هم تا چندی دیگر به رفقای قدیمی اش می پیوندد.
اگر در آن دوره بودم شاید صادق هدایت هم گزینه ی بدی نبود .. با اینکه میانه ام با او خیلی خوب نیست و در کتابخانه ی کوچکم کتابی از او ندارم ولی شاید با او در کافه نادری همه چیز فرق می کرد.
به زودی به آنجا خواهم رفت تا یاد اندیشه هایی باشم که نمی دانم اگر الان هم در اذهان ما جریان داشت چه میشد!
فکر می کنم در اثر بیداری طولانی مدت اتفاقی برایم افتاده باید کمی بخوابم شاید صبح افکار باز هم در کافه جمع باشند و این خوابی خالی از هیجان و آشفته باشد.
احساساتم توصف نشدنیه .. البته همیشه اینطوری نیستم یعنی یه موقع هایی یه حس هایی دارم که نمی تونم واسه کسی توصیفشون کنم و این مشکله آدما نیست گرچه که مشکله من هم نیست ولی یه مشکلی حتما هست دیگه.. خب درواقع این مشکل از اونجایی شروع شد که نسل آدمهای امثال من یکی یکی عمرشون رو دادن به رضا (رضا عمرش خیلی طولانیه) .. بعد چون تو قرن بیست و یکیم و آدمها فرهنگشون رفته بالا و با بیشتر از یه بچه مخالفن همینطور نسل ما تعدادشون کم و کمتر شد.. و این موضوع ادامه پیدا کرد تا امروز که نسل ما در خطره انقراضه..من هیچ مشکلی با انقراضه نسلم ندارم بلکه موافق هم هستم چون وقتی ۱ موجود زنده داره عذاب می کشه وقتی از بین بره میگن راحت شد.. وقتی هم نسل ما منقرض بشه دیگه این امثال من دیگه وجود ندارن که نتونن احساساتشون رو توصیف کنن .. و دیگه مشکلی وجود نداره ..
این بهترین راهه .. همیشه وقتی صورت مساله پاک میشه دیگه مشکلی هم نیست و اینطوری همه راضین.. خب چیه انتظار داشته باشم ؟بیان فراخوان بزنن ، همایش جهانی برگزار کنن همه آدمای نسل من بیان دور هم بشینن بعد با هم ازدواج کنن و تولید مثل کنن که این نسل منقرض نشه؟ نه خدایی من آدمه بی انصافی نیستم بی خیال الان دنیا مشکل زیاد داره انصاف نیست.
به هر حال که سال ۸۷ این احساساته من داره تعدادش زیاد میشه.. کاری هم نمیشه کرد ،............
ساعت ۹ صبح عیده یعنی ۹ساعت دیگه ... اصولا آخر سال تمام روزنامه ها ، مجلات و... درباره ی این صحبت می کنن که سال چه جوری گذشته ؟ چه اتفاقات مهمی توش افتاده و چهره ی مهم سال کی بوده؟ و خلاصه از این حرفا . به نظرم جالبه خب حالا منم میگم کی به کیه..
سال ۸۶ در کل سال خوبی بود اتفاقه حادی برام نیافتاد اصلا شاید بهترین سال زندگیم بوده .. آره اینطوری قشنگتره ..گرچه خیلی هیجان نداشت ولی خوب بود و شاید این هم یکی از خوبی هاش بود که هیجانش زیاد نبود..
تو این مدت با یه چهره آشنا شدم یعنی ابتدای آشناییمون از سال ۸۵ بود ولی با اینکه میشناختمش ولی نمی دونستم این همون آدمیه که تو وجود شخصیتش شک داشتم ، کمی واضح تر صحبت کنم من خیلی تو ذهنم با همچین شخصیتی سر و کله می زدم ولی تو این که میشه کسی چنین شخصیتی داشته باشه یا نه تردید داشتم.. این تردید اصلا دوست داشتنی نبود وقتی که این چهره رو شناختم باعث شد اون تردید از ذهنم پاک بشه.هیچ رابطه ای جز احوالپرسی روزمره با هم نداریم ولی همین که باعث از بین رفتن تردیدم شد ..نمیدونم چه جوری جمله ام رو تموم کنم
تو سال ۸۶ کمتر با خودم دچار پارادوکس می شدم.. ذهنم منسجم تر از قبل بود .. تو سال ۸۶ خیلی کم کتاب خوندم.. شاید شاخص ترین کتابی که خوندم روسپیان سودا زده ی من اثر گابریل گارسیا مارکز بود.. تو سای ۸۶ ۲تا از روزنامه هایی که می خوندم تعطیل شدن(هم میهن و شرق) .. تو سال ۸۶ مشروط شدن رو تجربه کردم ..
دیگه نمی دونم چی بنویسم .. می بینی کل زندگی هیچی نیست.. ولی با اینکه هیچی نیست جذابه .. زندگی رو خیلی دوست دارم .. همین سال هایی که میان و رد میشن.. همه ی اینا دوست داشتنیه.. مرگ رو اصلا دوست ندارم.. خاکی کوچه های لغزشم..
خب سال خوبی رو برات آرزو می کنم سال ۸۷ قراره ساله خیلی خوبی بشه..
بزرگترین خطر نوشتن های روزمره همینه.
گرما قابله تحمله ولی سرما اصلا خوب نیست. از برف به شدت متنفرم به قوله فرزین زمستون قشنگه ولی از پشت شیشه
دیروز کتاب شازده کوچولو رو خوندم واقعا کتاب قشنگیه با اینکه برای بچه ها نوشته شده ولی مخاطب اصلی اش بزرگترها هستن اونهایی که تعهد رو فراموش کردن واقعا باید از عیرضا(حاجی) ممنون باشم که خوندن این کتاب رو بهم توصیه کرد
همه چیز خوبه گرچه مثله همیشه مشکل وجود داره ولی باور این که بدون مشکل زندگی کنم برام سخته درواقع مشکلات رو هم دوست دارن چون باعث میشن زندگی جذاب باشه
بوی عید هم همه جارو گرفته اگه تقویم رو هم نگاه نکنی متوجه میشی که کمتر از ۲۰ روز به عید مونده
ولی این عید خیلی سخته چون این آخرین عیده که به هم دوره ای هام تبریک میگم گرچه مدت زیادی باهاشون نبودم ولی این ۲ سال رو باهاشون زندگی کردم خیلی هاشون این ترم فارغ التحصیل میشن و من از همین الان دلم برای همشون تنگ شده
کاشکی اینقدر زود تموم نمی شد ولی شایدم اینطوری بهتر باشه به هرحال هرچی این مدت طولانی تر میشد بیشتر بهشون عادت می کردم اگر من تنها کسی نباشم که اینقدر از تموم شدن این دوره ناراحته مطمئنا از معدود آدمهایی هستم که اینقدر ناراحتن چون با این وضعیت تقریبا همه ی بچه ها خوشحالن که دیگه دهخدا و آدماشو نمی بینن.
اینجا وبلاگ منه . وبلاگ هامون
من همیشه اشتیاق و علاقه ی خاصی به روزمره نویسی داشتم ولی اکثر اوقات وقت چنین کاری رو نداشتم. شاید این هفتمین یا هشتمین وبلاگی باشه که توش می نویسم ولی این بار تصمیم گرفتم که دیگه واقعا بنویسم.
یکی از دوستانم می گفت اون آدم هایی که می گن ما متفاوتیم هیچ تفاوتی با بقیه ی آدمها ندارن بلکه اونایی با بقیه متفاوتند که می گن ما هیچ تفاوتی با بقیه نداریم.اصلا کاری ندارم که این حرف درسته یا نه ولی من واقعا خیلی آدم معمولی هستم و این رو خودم حس می کنم .
اینجا وبلاگه منه من اینجا رو فقط برای ارزاء احساساته درونیه خودم می نویسم.اینجا وبلاگ منه و هرچی که دوست داشته باشم توش می نویسم کسی حق نداره به واسطه ی چیزهایی که اینجا می نویسم منو بازخواست کنه . و هیچکسی هم حق نداره وبلاگ من رو نقد کنه چون من اساسا چیزی رو به اسم نقد وبلاگ قبول ندارم. وبلاگ من هامون بدون نقابه. این وبلاگ جزیی از منه و من دوست ندارم کسی بهش چیزی بگه.
هرکسی حق داره هامون رو و هرمطلبی که هامون در جاهای رسمی می نویسه نقد کنه و مطمئن باشه که جواب نقدش رو خواهم داد ولی بازهم می گم کسی حق نداره این وبلاگ رو نقد کنه

